خدایا سلام...
این بار برای تو می نویسم...
با همه ی دلتنگی هایم برای تو...
و اینکه اقرار می کنم گاهی خیلی بنده ی بدی می شوم...
این اولین بار نیست که برای تو می نویسم...
نمی دانم...
چرا این دست نوشته هارا بیشتر می پسندم...
شماره ات را دارم ولی
هر وقت هم که زنگ میزنم روی پیامگیر است...
ویا بوق اشغالی می زند...
بنابراین نامه ام را روی کاغذی از دلتنگی نوشتم ...
در پاکتی گذاشتم و رویش یک تمبر بزرگ...
فرستادم به همان آدرس همیشگی...
پست سفارشی نکردم تا دیرتر به دستت برسد...!!!
تا من کمتر خجالت زده شوم از اظهار بندگی ام نسبت به تو...
خدایا سلام...
امروز سجاده ام را شستم...
تمیز شد...اما...
اما جای اشکها پاک شدند...
همه اشکهایی که نشانه عجز و ناتوانی ام به درگاه تو بود...
تمام آن دانه های کوچک شور...
که با عمق وجودم گریسته بودمشان .
اما امروز عهد کردم
تا وقتی جوابم را ندهی دیگر سجاده ام را نشویم...
و وقتی که در جای جای حرم امام رضا (ع) بازش کردم
و سرم را به سجده بندگی تو گذاشتم...
بوی عطر حرم بدهد و مستم کند...
نمی خواهم هیچ وقت عطر حرم ازبطن وجودش محو شود...
که یادم می آورد عاشقی کنم...
یادم می آورد که عاشق بمانم و.....
محمد / انديشه