ايكاش

 

 

ایکاش غمها غم نبود و لبخندها لبخند بود!

ایکاش دروغها دروغ نبود و راست ها راست بود!

ایکاش زنجیرها زنجیر نبود و گردن حلقه ای!

ایکاش پا بندی نداشت و خاکها خاک بود!

ایکاش زنجیر حلقه ای نداشت و قفس نرده ای!

ایکاش دلها دل نبود و سوختنها سوختن بود!

ایکاش جداییها جدایی نبود و وصلها وصل بود!

ایکاش چشمها چشم نبود و گوشها گوش بود!

ایکاش منها من نبود و هیچها هیچ بود!

ایکاش ! ایکاش !

محمد / انديشه

 

 

مفتخورها

 

 
 

حیات ما ...مفت

رشد ما...مفت

زندگی ما...مفت

کمال ما ...مفت

ادراک ما...مفت

عشق ما...مفت

داشته های ما...مفت

نداشته های ما...مفت

وصال های ما...مفت

جدایی های ما ...مفت

رسیدن های ما...مفت

نرسیدن های ما ...مفت

طبیعت ما...مفت

ماورا طبیت ما...مفت

عقل ما...مفت

ملایک ما...مفت

پیامبران ما...مفت

خدای ما...مفت

سنگهای ما...مفت

گنجشکهای ما...مفت!!!

همه چی مفت...

ما هم مفتخور....اما طلبکار!!!

 

محمد / انديشه

 

 

اتفاق

 

گاهی اتفاقهای کوچک و شاید کم اهمیت

موجب تغییرهای بزرگ در زندگی ما می شود

و اگه قبول داشته باشیم ذات هستی هدایت کننده آنهاست

دیگه از رخدادهایی که از نظر ما خوشایند هم نیست

کمترناراحت خواهیم شد و زمین زمان رابهم نمی دوزیم

 

محمد / انديشه

 

 

نامه چارلي چاپلين به ‍‍ژرالدين ( دخترش )

 
ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس

قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی

شنيدنی است‌:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را

 چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

 
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
 

 

 

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

 

اميدوارم مورد توجه دوستان قرار بگيرد

محمد / انديشه

 

 

جاده زندگي

 

 

بزرگترین اشکال ما ادمها اینه که دوست داریم ثابت و ساکن باشیم

وحشت داریم از تغییر چون میترسیم موقعیت هایی رو که هر چقدر

هم کم باشه از دست بدیم چقدر رفتن و بیقراری و بی تابی و تغییر

رو دوست دارم حرکت درجاده زندگی که پراز پیچ وخم ودست اندازه

جاده زندگی نمیتونه صاف و هموار باشه اگر به فرض هم اگه باشه

خیلی زود برامون تکراری و یکنواخت میشه و بخواب میریم

خواب رفتن همانا و از بین رفتن و نابود شدن همانا

 

  

محمد / انديشه

 

چارلي چاپلين خطاب به دخترش

 

تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده!

 هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد

 گريان مکن

قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي

دهي سعيكن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از

خودم وكمتر از خدا دوست دارم

زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم

روحش شاد


محمد / انيشه

 


اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!

اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!

اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!

اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

 

محمد / انديشه

 

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 

عزيزاني كه سر سر ميزنيد

و نظر يا پيشنهاد ميديد در قلب من جا داريد

محمد / انديشه

 

بركت مال حلال

 

مردی فقیر از بنی اسرائیل به شدت ازسوی همسرش سرزنش میشد که چرابرای

کسب درآمد چاره ایی نمکیند.مردبیچاره که همه راهها را برای به دست اوردن مال

وثروت طی کرده بود ناامید روبه درگاه خدا اورد وبرای حل مشکلش ازپروردگارش مدد

خواست.شبی درخواب دید به اوگفتند:

"کدام یک رابیشتر دوست داری ؟  2درهم مال حلال   یا 100 هزاردرهم مال حرام ؟

درجواب گفت:

2 درهم مال حلال

گفتند: اکنون 2درهم زیرسرتوست.

مردفقیر ازخواب برخواست.وزیربالشش را نگاه کرد و2درهم بشارتی رایافت.

بیدرنگ راهی بازارشدوبه خانه بازگشت.همسرآن مرد بادیدن ماهی به اوگفت:


مشکل ما باخریدن یک ماهی حل نمیشودتوباید به فکریک کارپردرآمد باشی

مردفقیر بعدازپخت ماهی وبا پاره کردن شکم ماهی دومروارید درخشان درآن یافت.

خدارا به خاطر این عنایت شکر کرد و راهی بازارشد

 ودومروارید رابه40هزاردرهم فروخت.

محمد /  انديشه

 

سلام خدا

 

 

خدایا سلام... 

این بار برای تو می نویسم... 

با همه ی دلتنگی هایم برای تو... 

و اینکه اقرار می کنم گاهی خیلی بنده ی بدی می شوم... 

این اولین بار نیست که برای تو می نویسم... 

نمی دانم... 

چرا این دست نوشته هارا بیشتر می پسندم... 

شماره ات را دارم ولی  

هر وقت هم که زنگ میزنم روی پیامگیر است... 

ویا بوق اشغالی می زند... 

بنابراین نامه ام را روی کاغذی از دلتنگی نوشتم ... 

در پاکتی گذاشتم و رویش یک تمبر بزرگ... 

فرستادم به همان آدرس همیشگی... 

پست سفارشی نکردم تا دیرتر به دستت برسد...!!! 

تا من کمتر خجالت زده شوم از اظهار بندگی ام نسبت به تو... 

خدایا سلام... 

امروز سجاده ام را شستم... 

تمیز شد...اما... 

اما جای اشکها پاک شدند... 

همه اشکهایی که نشانه عجز و ناتوانی ام به درگاه تو بود... 

تمام آن دانه های کوچک شور... 

که با عمق وجودم گریسته بودمشان . 

اما امروز عهد کردم 

 تا وقتی جوابم را ندهی دیگر سجاده ام را نشویم... 

و وقتی که در جای جای حرم  امام رضا (ع) بازش کردم 

 و سرم را به سجده بندگی تو گذاشتم... 

بوی عطر حرم بدهد و مستم کند...

نمی خواهم هیچ وقت عطر حرم ازبطن وجودش محو شود...

که یادم می آورد عاشقی کنم... 

یادم می آورد که عاشق بمانم و.....

 

محمد / انديشه

 

قابل توجه دانش آموزان

 

اين دعا رو بهتر است قبل از مطالعه

بخصوص قبل از امتحان بخوانيد .

 

 

اللهم اخرجنی من الظلمات الوهم.

 

واکرمنی بنورالفهم.

 

اللهم افتح علینا ابواب رحمتک وانشر علینا خزائن علومک

 

برحمتک یا ارحم الراحمین

 

 

 محمد / انديشه 

 

 

تبريك

 

شروع سال تحصيلي جديد رو به همه دانش آموزان عزيز

 

و همكاران گراميم تبريك عرض ميكنم

 

از خداوند براي همه شما و خانواده هاتون سلامتي آرزو ميكنم

 

موفق باشيد

 

  محمد / انديشه