دماوند

بسان دماوندي
نه به استواري
كه به خاموشي
گيرم فواره آتشي بودي
با انبوه خاكستر امروز چه ميكني؟

بسان دماوندي
نه به استواري
كه به خاموشي
گيرم فواره آتشي بودي
با انبوه خاكستر امروز چه ميكني؟
دیروز چشمان اندیشه ام مرا به بازار جامه فروشی دنیا برد
جمعیتی انبوه در این بازار شلوغ در حال خرید لباس بودند
جایی که بزرگ نوشته بود "تاریکی های سه شعبه "
عده ای به فروشگاه مقام میرفتند و لباس مقام می خریدند
عده ای به فروشگاه مال می رفتند و لباس مال می خریدند
عده ای هم از فروشگاه شهوت ، لباس شهوت می خریدند و بر تن میکردند
لباسهایی که به ثمن بخس به درهمی اندک معامله می کردند
آن لباسها به تن هیچکدامشان اندازه نبود
برای یکی گشاد بود و برای یکی تنگ
لباسهایی که چرک و کثافتش از دور هم جلوه گری میکرد
اما عجیب بود که با وجود آن از پوشیدن آنها لذت می بردند!
لباسهایی که زشتشان کرده بود
اما خود میپنداشتند زیباترین موجود دنیا شده اند!
اندک مردمانی هم بودند که لباسها را به تنشان امتحان میکردند
و وقتی میدیدند به تنشان اندازه نیست و به آنها نمی آید پسش میدادند
کمی آنطرف تر از آن انبوه خریداران و فروشندگان جامه های سه گانه،
سبز جامه گانی را دیدم که در گوشه ای مظلومانه
و بی سر و صدا لباس های نورانی تقوا را می فروختند ،
قیمت لباس ها جان و انفس خریداران بود
معامله حساسی بود اما ارزشش را داشت ،
زیباترین لباس عالم باید هم اینقدر گران قیمت باشد
وقتی که لباسها را به تنشان میکردند
و دیدم چقدر لباسها زیبا و دلنشینشان کرده است
مطمئن شدم این معامله ارزشش را داشته
از دیروز که از آن بازار آمده ام
سراسیمه دنبال آینه ای هستم تا در آن ببینم چه لباسی بر تنم است
کاش لباس سبز ( تقوا ) باشد
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا ها مي بينم ،
و ندايي که به من مي گويد :
گر چه شب تاريک است
دل قوي دار
سحر نزديک است

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام
پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی
سبز باشید