دیروز چشمان اندیشه ام مرا به بازار جامه فروشی دنیا برد

جمعیتی انبوه در این بازار شلوغ در حال خرید لباس بودند

جایی که بزرگ نوشته بود "تاریکی های سه شعبه "

عده ای به فروشگاه مقام میرفتند و لباس مقام می خریدند

عده ای به فروشگاه مال می رفتند و لباس مال می خریدند

عده ای هم از فروشگاه شهوت ، لباس شهوت می خریدند و بر تن میکردند

  لباسهایی که به ثمن بخس به درهمی اندک معامله می کردند

آن لباسها به تن هیچکدامشان اندازه نبود

برای یکی گشاد بود و برای یکی تنگ

 لباسهایی که چرک و کثافتش از دور هم جلوه گری میکرد

اما عجیب بود که با وجود آن از پوشیدن آنها لذت می بردند!

لباسهایی که زشتشان کرده بود

اما خود میپنداشتند زیباترین موجود دنیا شده اند!

اندک مردمانی هم بودند که لباسها را به تنشان امتحان میکردند

 و وقتی میدیدند به تنشان اندازه نیست و به آنها نمی آید پسش میدادند

کمی آنطرف تر از آن انبوه خریداران و فروشندگان جامه های سه گانه،

سبز جامه گانی را دیدم که در گوشه ای مظلومانه

 و بی سر و صدا لباس های نورانی تقوا را می فروختند  ،

قیمت لباس ها جان و انفس خریداران بود

معامله حساسی بود اما ارزشش را داشت ،

زیباترین لباس عالم باید هم اینقدر گران قیمت باشد

وقتی که لباسها را به تنشان میکردند

 و دیدم چقدر لباسها زیبا و دلنشینشان کرده است 

 مطمئن شدم این معامله ارزشش را داشته

از دیروز که از آن بازار آمده ام

 سراسیمه دنبال آینه ای هستم تا در آن ببینم چه لباسی بر تنم است

کاش لباس سبز ( تقوا ) باشد